مقاله

چطور با ابتلا به سرطانم مبارزه کردم

عکس: بادران

آیوان میسنر (IVAN MISNER)، نویسنده VIP، موسس و افسر ارشد غیر موظف BNI

یکی از روز‌های بی‌نظیر و خوب بهاری بود و من تصمیم داشتم آخر هفته را با خانواده در جایی خارج از شهر بگذرانم. آخرین کاری که باید پیش از رفتن به منطقه گردشگری مورد نظرم انجام می‌دادم این بود که بروم و جواب آزمایش بیوپسی که مدتی پیش برایش نمونه داده بودم را بگیرم. به من گفته بودند که آزمایش را فقط محض احتیاط می‌گیرند و بنابراین به هیچ وجه نگرانی از این بابت نداشتم. هرچند جا داشت نگران بشوم. جواب بیوپسی برای سرطان پروستات مثبت از آب در آمد.
بعد از شوک اولیه و صحبت‌هایی که با افراد نزدیک خانواده در این باره داشتم، (در همان سفر کوتاه آخر هفته)، شروع کردم به فکر کردن درباره این‌که با این مسئله در شرکتم و در مقابله با اعضای زیرمجموعه باید چطور کنار بیایم و چطور باید این موضوع را پیش ببرم. من به عنوان موسس و یکی از مدیران ارشد اجرایی بخش بازاریابی از طریق زیرمجموعه‌ها در یک شرکت بین‌المللی (BNI) در زمینه تخصصی‌ام در میان عموم مردم فرد شناخته شده‌ای بودم و به نوعی ویترین و چهره شاخص شرکت نزد عموم مردم شناخته می‌شدم. بعلاوه کلی زیرمجموعه داشتم که چشم امیدشان در همه فعالیت‌ها من بودم. وقتی کمی در مورد بیماری که با آن روبرو بودم فکر کردم، سوالات زیادی به ذهنم هجوم آورد که قاطبه آن ها تاثیری بود که بیماری‌ام می‌توانست بر آینده کاری شرکتم و افراد زیرمجموعه‌ام داشته باشد:

- باید این موضوع را از همه مخفی کنم؟
- فقط باید به افراد کلیدی شرکت خبر بدهم؟
- آیا باز هم خواهم توانست شرکت را اداره کنم؟
- آیا باید کسی را استخدام کنم که کارهایم را انجام دهد؟
- در طول این مدت رقبا چه واکنشی از خودشان نشان خواهند داد؟
- آیا بیماری من باعث خواهد شد سودآوری سازمان تغییر پیدا کند؟

به نظر من، پاسخ به سوال اول مسیری را تعیین می‌کرد که باید در دادن پاسخ به پرسش‌های دیگر می پیمودم. بنابراین، با پرسش درباره مخفی نگه داشتن موضوع شروع کردم. اجازه دهید بگویم که این یک تصمیم بسیار شخصی است. تجربه آدم‌ها از این نوع بیماری با یکدیگر متفاوت است و اگر کسی بخواهد عملاً به هیچ کس هیچ چیز نگوید کاملاً به تصمیم‌اش احترام می‌گذارم. با این حال، من این گزینه را انتخاب نکردم. BNI یک کسب و کار شبکه‌ای و یک سازمان «وابسته به زبان گفتاری» است. مخفی نگه داشتن و کتمان چنین رازی در سازمانی که من در آن مشغول به  کارم به نظرم غیرممکن بود. بنابراین تصمیم گرفتم به جای پنهان کردن آن راز، به میان عموم مردم بروم و مطلب را بگویم و به این نحو، خودم نحوه انتشار این خبر را هدایت کنم. توجه می‌کنید که نمی‌گویم خبر را «کنترل» کنم چون با تجربه‌ی دست اولی که دارم می‌توانم به شما بگویم کنترل کردن خبر به هیچ وجه امکان پذیر نیست. در عوض، به جرات می‌توانم به شما بگویم که می‌شود خبر را هدایت کرده و بر نحوه انتشار آن تاثیر گذاشت.
با این تصمیم که به میان عموم مردم بروم، واقعاً و به تمام معنی کلمه به میان مردم رفتم. اما کار را به شکلی انجام دادم که در واقع برای نحوه برقراری ارتباطات و انتقال خبر برنامه از پیش تعیین شده‌ای داشتم. بخش مهمی از برنامه‌ای که تدوین کرده بودم به خبری اختصاص می‌یافت که می‌بایست انتقال داده می‌شد.  بر این تصمیم بودم که کاری که می‌خواهم انجامش دهم برای شفا یافتن خودم خوب است. سپس نشستم و فهرستی از سلسله مراتبی از کسانی تهیه کردم که باید خبر به آن‌ها داده می‌شد. در زیر فهرست مذکور که برای افشای این راز استفاده شد را برای‌تان آورده‌ام. همه این فرایند خبر دادن به افراد طی یک بازه سه روزه به اتمام رسید:

1. فامیل درجه دو
2. دوستان نزدیک شخصی
3. مدیران کلیدی شرکت
4. کارمندان دفتر مرکزی شرکت
5. نمایندگی‌های مستقل سراسر دنیا
6. کارمندان دفاتر خارجی و پیمانکاران مستقل
7. مشتریان شرکت
8. عامه مردمی که از طریق وبلاگ و شبکه های اجتماعی با آن‌ها در ارتباط بودم

از آنجا که تصمیم گرفتم در مورد بیماری‌ام با همگان شفاف باشم به این تصمیم رسیدم که برای انجام وظایفم کسی را استخدام نکنم. در عوض، از کسانی که مستقیم یا غیر مستقیم برایم کار می‌کردند تقاضای کمک کردم. از گروهی که بلافاصله در رده سازمانی بعد از من قرار داشتند خواهش کردم یک پله بالا بیایند و هر کس وظیفه فرد بالا دستی خودش را انجام دهد و از تیم درجه دو خودم (مثل نمایندگی‌های خارج یا داخل کشور) خواستم این مهلت را به من بدهند و مدتی در غیاب من کار کنند تا من بتوانم مدت زمان محدودی که در اختیار دارم را به کار با تیم کاری نزدیک خودم اختصاص بدهم. همه این افراد بدون ذره‌ای درنگ صحبت‌هایم را پذیرفتند.   
در مورد رقبا هم مسئله ساده بود. همیشه باور من در کار این بوده که نباید نگران کاری باشیم که رقبا قرار است انجام دهند (البته از کاری که آن ها انجام می‌دهند باید خبر داشت اما زیاده از حد نباید درباره آن‌ها نگران بود) و در عوض، باید روی کارهای روزمره خودمان تمرکز کنیم. حال در شرایط جدید اگر با تیم کاری جدید هم همین استراتژی را ادامه می‌دادیم، به هیچ وجه لازم نبود بابت رقبا نگرانی به دل راه بدهیم و دقیقاً هم همین کار را کردیم.

تنها سوال باقی‌مانده موضوع سودآوری شرکت و گروهم بود. قبل از این‌که به این سوال جواب بدهم اجازه دهید قدری بیشتر درباره طرز فکر و ذهنیتم با شما صحبت کنم. من در موضوع بیماری‌ام شفافیت را انتخاب کردم. شفافیت تا به آن حد که حتی در وبلاگ خودم چندین مطلب منتشر کرده و طی آن به تفصیل برنامه‌ای که برای گذراندن این مدت داشتم و کار‌هایی که به تفکیک هر ماه می‌خواستم انجام دهم را شرح دادم. مطمئنم اگر مردم را در جریان کار‌ها قرار نمی‌دادم، خودشان جاهای خالی فایل اطلاعاتی‌شان را پر می‌کردند و دیگر درست بودن یا غلط بودن این اطلاعات قابل کنترل نبود. پس خودم تصمیم گرفتم به شخصه اطلاعات درست را در اختیارشان قرار دهم. حال این خبر می‌خواست خبر خوبی باشد یا خبری بد. من در حالی تصمیم گرفتم این روال را در پیش بگیرم که از آخر و عاقبت آن هیچ اطلاع و اطمینانی نداشتم.
باید با خوشحالی تمام به اطلاع همه برسانم که این روز‌ها دارم به سمت بهبودی کامل و تمام و کمال پیش می‌روم و تازه برای رسیدن به این بهبودی به هیچ وجه مجبور به انجام عمل جراحی، پرتو درمانی یا شیمی درمانی نشدم. به علاوه نکته مهم اینست که شرکت توانست براحتی مرا در همه مراحل کار همراهی و دنبال کند. آن ها مجبور نبودند حدس بزنند و یا ندانند که چه اتفاقاتی در جریان است. خودم همه مطالب را به صورت عمومی در اختیارشان می‌گذاشتم.
پس شرکت در طول این دوره چه کار کرد؟ خوب، از دو سال و نیم پیش که آثار بیماری در من هویدا شد، شرکت 21 درصد رشد داشته است. به نظرم این اتفاق افتاد چون افرادی خوش قلب در شرکت بودند که وقتی دیدند رییس‌شان دچار مشکل شده با همه وجود تصمیم گرفتند هر کاری از دستشان بر می‌آید برای رشد و نمو شرکت انجام دهند. اگر قرار باشد یکبار دیگر همین کار را تکرار کنم، باز هم همین شیوه را در پیش خواهم گرفت.

0 اظهار نظر

لطفاً برای ارسال نظر وارد شوید.