مقاله

شش داستان انگیزه‌بخش برای زیر‌مجموعه‌ها

عکس: بادران

نوشته تراویس بنت (TRAVIS BENNETT)

 وقتی دارید تلاش می‌کنید که برای زیرمجموعه‌های خودتان ایجاد انگیزه کنید، اغلب بهترین راه این است که برایشان داستانی تعریف کنید که با آن ارتباط برقرار کنند، بخندند یا مستقیماً احساسات‌شان تحریک شود. داستان‌های گاه واقعی و گاه خیالی، زیرمجموعه‌های شما را تشویق می‌کند به تفکر و تأمل در درس‌هایی که فرا می‌گیرند. این روش بسیار بهتر و قوی‌تر از این است که صاف و ساده به آن‌ها بگویید بیشتر و سخت‌تر کار کنند. اگر واقعا بخواهید رفتار زیرمجموعه‌ها‌یتان را تحت تاثیر قرار دهید لازم است متقاعدشان کنید که اهداف ارزش رسیدن دارند. اگر این موضوع نظرتان را جلب کرده دوره آموزشی تبدیل شدن به یک فرد تاثیر گذار را ببینید، و با توان تاثیر‌گذاری این ذهنیت بر نیروی کار آشنا شوید.
معمولاً دو نوع داستان‌ انگیزشی اصلی برای تحریک زیرمجموعه‌ها وجود دارد. اولی نقل نمونه‌هایی از زندگی واقعی است که در آن افراد توانسته‌اند بر چالش‌های عظیمی غلبه کرده و به موفقیت دست پیدا کنند. بواسطه نشان دادن افرادی که در همان موقعیت موجود افراد زیرمجموعه توانسته‌اند بر تمام مشکلات پیش روی‌شان غلبه کرده و در نهایت به اهدافشان دست یابند در واقع به افراد نشان می‌دهید که آنها هم می‌توانند همین کار را انجام دهند. در عین حال نوعی بت برایشان ساخته‌اید که مدام به آن نگاه کنند و تشنه رسیدن به آن نقطه باشند تا برای حرکت رو به جلو تشویق‌شان کرده باشید. در ادامه نمونه‌هایی از زندگی واقعی برای‌تان نقل کرده‌ایم که می‌توانید از آن‌ها برای ایجاد انگیزه در زیرمجموعه‌های خود و رهنمون ساختن آن‌ها به سمت موفقیت استفاده کنید:

مایکل جردن (Michael Jordan)

یکی از اصول پایه او این است که برای تلاش نکردن هیچ بهانه‌ای نمی‌شود آورد. اولین شکست وی وقتی اتفاق افتاد که در اولین سال حضور در دانشگاه نتوانست وارد تیم اصلی دانشگاه متبوع خود شود چون قدش تنها 179 سانتی متر بود و همکلاسی او به نام لوری اسمیت (Leroy Smith) که قد بلندتری داشت توانست آخرین جای خالی باقی مانده در تیم را از دست او بگیرد. به خودش قول داد که دیگر در چنین وضعیتی گیر نکند و خودش را عادت داد که هر روز تمرین کند بدون این‌که به شکست بیندیشد. بالاخره به جایی رسید که توانست قدش را به 193 سانتی متر برساند و سال بعد توانست براحتی وارد تیم شود و دیگر به روزهای گذشته بازنگشت. او در المپیک موفق شد 2 مدال طلا به دست بیاورد و در طول دوران حرفه‌ای‌گری‌اش توانست پنج بار به عنوان با‌ارزش‌ترین بازیکن NBA (لیگ حرفه‌ای بسکتبال آمریکا) انتخاب شود. در واقع اراده و تمرین مداوم باعث تمام موفقیت‌های او گردید.

درک ردموند (Derek Redmond)

چیزی که او را از دیگران متمایز می‌سازد التزام شدیدش برای به اتمام رساندن کاری است آن را شروع کرده بود. پاره شدن همسترینگ او در المپیک 1992 بارسلونا باعث گردید تمام رویاهای او در رسیدن به عنوان قهرمانی دو سرعت المپیک نقش بر آب شود. اما او به جای کنار کشیدن و اعتراف به شکست، میدان دادن به درد و تسلیم شدن به آن، مثل کاری که خیلی‌های دیگر در چنین موقعیت و شرایطی انجام می‌دهند، تصمیم گرفت خودش را به خط پایان برساند. او مسیر را لنگ لنگان تا خط پایان ادامه داد و تقریباً در نقطه‌ای که درد داشت واقعاً او را از پای در می‌آورد، پدرش با سرعت خودش را به وی رساند و کمکش کرد تا از خط پایان بگذرد. گاهی اوقات لازم است به حمایت از زیرمجموعه‌ خود برخیزید، و گاهی لازم است آن‌ها را وادار کنید کاری که باید انجام شود را تمام کنند. اگر می‌خواهید با همه وجود‌تان این مسابقه را حس کنید می‌توانید از اینجا به تماشای آن بنشینید.

اپرا وینفری (Oprah Winfrey)

امروزه ، این نام فامیل نامی است که خانواده را به یاد انسان می‌آورد، اما صاحب همین نام گذشته‌ای پر از مشکلات خانوادگی داشته است. او که از 9 سالگی مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته، از 13 سالگی مجبور شد در خیابان‌ها زندگی کند و اولین فرزندش را در 14 سالگی سقط کرد. با این حال توانست بر همه مشکلات گذشته‌اش غلبه کرده و برای نسلی از مردم کشورش بدل به یک الگو گردید. او که علیرغم مشکلات گذشته‌اش تصمیم گرفته بود دروازه‌های موفقیت را به روی خود بگشاید، تبدیل به اولین زن سیاه‌پوستی شد که در تلویزیون ملی خوش درخشید و در 32 سالگی یکی از میلیونر‌های کشور خود بود. مجله تایم او را به عنوان یکی از تاثیرگذارترین افراد سال انتخاب کرده و نامش همواره به عنوان یکی از 100 چهره تاثیر گذار شناخته شده قرن برده می‌شود. آنچه باید از سرگذشت وی آموخت این است که منشا و ریشه‌های رشد آدمی اهمیتی ندارد و مهم نیست به چه جایگاه و طبقه‌ای تعلق دارید. آن‌چه اهمیت دارد این است که برای ساختن زندگی خودتان چه تصمیمی می‌گیرید. نشستن و غرق شدن در بدبختی‌های خودتان به هیچ نتیجه‌ای منتج نخواهد شد مگر این‌که به هیچ چیزی در زندگی‌تان دست نخواهید یافت. نبرد تمام نمی‌شود مگر این‌که خودتان تمامش کنید.

حال اگر کمی از واقعیت دور شویم داستان‌های انگیزشی زیادی خواهیم یافت که در خدمت هدف غایی آموختن درس‌هایی برای زندگی بهتر قرار دارند. این داستان‌ها نوع دوم داستان‌هایی هستند که می‌توانید آنها را برای زیرمجموعه خودتان نقل کنید. هدف شما این است که زیرمجموعه‌‌‌تان را به تفکر و تأمل در رفتارها و اعمال‌شان وادار کنید. اگر به واقع به حرفه‌ها و درد دل‌های افراد زیرمجموعه‌ خود گوش می‌دهید و می‌دانید مشکل آن‌ها چیست، استفاده صحیح از داستان‌های انگیزشی می‌تواند آن‌ها را وادار به اتخاذ تصمیم‌هایی درست به منظور تقویت خودشان کند.

داشتن چشم انداز همه چیز را تغییر می‌دهد

سالها پیش یک تولید کننده بریتانیایی کفش دو فروشنده به آفریقا فرستاد. هدف از سفر این دو بررسی این بازار جدید و گزارش یافته‌های ایشان به دفتر مرکزی بود تا پتانسیل بازار سنجیده شود.
•    فروشنده اول با یک گزارش ملال انگیز برگشت، «آن‌جا هیچ پتانسیلی برای کار وجود ندارد، چون هیچ کس کفش نمی‌پوشد.»
•    فروشنده دوم با پاسخی متفاوت بازگشت، «در آفریقا پتانسیل عظیمی وجود دارد، چون آن‌جا هیچ کس کفش به پا نداشت.»

وقتی دارید این داستان را حکایت می‌کنید روی عبارت «هیچ کس» تاکید کنید زیرا این تاکید به شما کمک می‌کند این نکته را روشن کنید که علیرغم وجود یک موقعیت مشابه، راه‌های زیادی وجود دارد که می‌توان به آن موقعیت نگاه کرد و آن را سنجید.
این دیگر به شما بستگی دارد که یک موقعیت را چطور تفسیر کنید. آیا با خوش بینی نگاهی مثبت به آن خواهید داشت یا آن را بسان چالشی پر از نکات منفی می‌بینید.

قدرت انرژی مثبت

باغبانی بود که به کسب و کار خانوادگی‌اش اشتغال داشت. کسب و کاری که از پدربزرگش به پدر و از او به خودش منتقل شده بود. کارکنان خوشحال بودند و تا دلتان بخواهد مشتری داشتند. هم گروه کارکنان و هم خود کسب و کار حال و روز خوشی داشت و درهای موفقیت را به روی خود گشوده می‌دید. از وقتی مردم یادشان می‌آمد، چه مالک فعلی و چه همه اجدادش، همگی همیشه شاد و مثبت‌اندیش و خوش بین بودند. در کل همه مردم فکر می‌کرد دلیل شادی آن ها این است که یک کسب و کار موفق را اداره می‌کنند.
همه صاحبان این کسب و کار بر اساس تعهدی که داشتند، می‌بایست یک مدال روی سینه خودشان نصب می‌کردند که رویش نوشته بود: «اوضاع کسب و کار عالی است!» در کل اوضاع واقعاً هم عالی بود، اما این کسب و کار هم مثل همه‌ی کسب و کارهای دیگر روزهای ناخوشی و سختی را هم تجربه می‌کرد. کلید موفقیت این بود که فارغ از وضع و حالی که کسب و کار باغ‌داری و پرورش گل با آن روبرو بود، صاحبان این کسب و کار نگرشی یکسان به اوضاع داشتند.
وقتی کسی برای اولین بار با یکی از این صاحبان کسب و کار برخورد می‌کرد و نشان روی سینه آن ها را می‌دید بی برو و برگرد از او می‌پرسید، «آخر چه چیزی در این کسب و کار شما هست که این‌قدر عالی شده است؟»، یا مثلاً شروع می‌کرد به نالیدن از اوضاع کسب و کار خودش که طبق معمول خراب بود. یا مثلاً شروع می‌کردد به تعریف کردن از بدبختی‌های خودش و فشاری که همواره با آن روبرو هست و باید تاب بیاورد. چیزی که وجود آن نشان در آغاز گفتگو باعث‌اش می‌شد این بود که صاحب کسب و کار در همان ابتدا باید روی نقاط قوت و نقاط مثبت کار بحث و گفتگو می‌کرد.

•    چقدر این آدم دوست داشت با افراد جدید برخورد کند و عاشق این بود که هر روز با آدم‌های تازه‌ای گفتگو نماید.
•    چقدر این کار باعث می‌شد بتواند به پرسنلش کمک کند تا در برخورد با چالش‌ه و تجربیات جدید در خودشان احساس قدرت و توان مضاعف کنند.
•    چقدر وقتی همه پرسنل دور هم جمع می‌شدند می‌توانست کاری کند که همه احساس آرامش کنند و با هم بگویند و بخندند و دور هم خوش باشند.
•    چقدر دوست داشت به مردم کمک کند چیز‌های تازه‌ای درباره باغبانی یاد بگیرند.
•    چقدر باعث می‌شد از این‌که به خوبی توانسته کار امروزش را به پایان برد و توانسته در کارش سنگ تمام بگذارد احساس سرخوشی و رضایت وجودش را فرا بگیرد.
•    چالش‌های جدید هر روزه شما را وادار می‌کنند چیزهای جدیدی یاد بگیرید.
•    فکر کردن به این‌که همه کسب و کار‌ها وضعشان عالی است، زیرا فرصت این هست که در یک کشور متمدن رشد و فعالیت کنند؛ در کشوری که دلیلی برای نگرانی در آن وجود ندارد.

این فهرست همین طور ادامه دارد. مهم نیست مشتری‌ای که وارد فروشگاه می‌شود چه روز بدی را از سر گذرانده باشد. آن‌ها همین که به صاحب این کسب و کار بر بخورند دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که همه اتفاقات بد را فراموش می‌کنند و موجی از شادی وجودشان را فرا می‌گیرد زیرا بخش بزرگی از شادی و رضایت مسری و واگیردار است. وقتی مردم از او درباره کلید موفقیت کسب و کارش می‌پرسیدند و این‌که اول دیدگاه مثبت باعث شد نشان مثبت اندیشی روی سیبنه بزنند یا اول نشان را زدند و بعداً این دیدگاه پیدا شد، او جواب می‌داد، «اول نشان آمد. در ادامه، کسب و کار عالی از در وارد شد.»
هدف این داستان این است که نگرش و رفتار مثبت را در شما برانگیزد، بدون توجه به آنچه برای خودتان یا برای کسب و کارتان اتفاق افتاده است. بخشی از یک تیم موفق بودن نتیجه نهایی داستان است؛ نتیجه‌ای که از نگرش شما شروع شده است. اگر شروع کنید به نگرش مثبت و با دید مثبت اندیش به همه مسائل بنگرید، یاد خواهید گرفت چطور از پس همه مشکلات برآمده و در‌ نهایت مثبت اندیشی را به همه ارکان زندگی خودتان وارد می‌کنید.

خودتان به خط مقدم بروید

سواری که در 200 سال قبل داشت از یک میدان جنگ عبور می‌کرد به عده‌ای از سربازان خسته و درمانده برخورد که داشتند در موقعیتی دفاعی که قرار داشتند برای خودشان سنگر حفر می‌کردند. در وهله بعد توجه‌اش به فرمانده خط این سربازان جلب شد که بر بالای یک بلندی ایستاده بود و مدام سر سربازان فریاد می‌کشید تا سریعتر کار کنند، عمیق‌تر سنگر بکنند و داشت تهدید می‌کرد هر کس کارش را تا یک ساعت دیگر تمام نکند تنبیه خواهد شد.
او از آن فرمانده غریبه سوال کرد، «این دستورات اینقدر مهم هستند که باعث شده خودت به کار کمکی نکنی؟» فرمانده خط گفت که او مسئول سربازان است و این آن‌ها هستند که باید کار کنند. فرمانده خط دقیقاً این عبارات را بر زبان آورد: «اگر فکر می‌کنی باید به آن ها کمک کنی چطور است خودت بیایی و به کمک سرباز‌ها بروی.»
در مقابل چشمان متعجب فرمانده خط، سوار غریبه از اسب پایین آمد و شروع کرد به کار کردن در مغاکی که داشت کنده می‌شد، شانه به شانه مردانی که داشتند سنگر می‌کندند، تا وقتی که کار سنگر به اتمام رسید. وقتی کار تمام شد غریبه به سربازان تبریک گفت و به فرمانده خط که داشت با چشم‌های گرد شده نگاه می‌کرد نزدیک شد.
غریبه که دیگر اینقدر به فرمانده خط نزدیک شده بود که براحتی می‌شد او را شناخت، گفت: «دفعه بعد که درجه‌ات مانع از این شد که به سربازانت کمک کنی به فرمانده مافوق‌ات خبر بده، آنوقت من خواهم توانست فرماندهی برای خط پیدا کنم که راه حلی بهتر و دائمی‌تر برای این مسئله پیدا کند.» او ژنرال واشینگتن بود.

این درس یکی از درس‌های فوق‌العاده برای سرپرستان و رهبرانی است که در زیر مجموعه خود دارید و سعی دارید به آن‌ها کمک کنید تا بتوانند به نوبه خود، مجموعه خودشان را هدایت کنند. هدف نهایی این است که بدانید زمانی یک رهبر واقعی هستید که بدون گله و شکایت آستین بالا بزنید و خودتان پا به پای مجموعه‌تان کار کنید؛ مخصوصاً زمانی که شدیداً به کمک و نیروی شما نیاز دارند. این کار باعث می‌شود شما یک رهبر انگیزه بخش و واقعی جلوه کنید. .به این ترتیب یاد خواهید گرفت چطور موثر‌تر و انگیزه‌بخش‌تر بشوید.

با استفاده از این شش داستان به عنوان پایه‌ای برای انگیزه بخشیدن، زرادخانه‌ای از تم‌ها و موضوعاتی خواهید داشت که می‌توانید از آن‌ها برای رشد و تقویت زیرمجموعه‌های استفاده کنید تا آن‌ها را به موفقیت‌های بیشتر رهنمون سازید. نکته کلیدی همه این داستان‌ها برقراری ارتباط موثر‌تر است.
بعلاوه، دادن جایزه یا هدیه به اعضای گروه شما باعث خواهد شد وقتی داستانی برایشان نقل کردید بیش از دیگر مواقع دیگر آن را باور کنند، یا به زبان دیگر، داستان‌های شما باور‌پذیرتر خواهند شد. آن‌گاه خواهید توانست گروهی انگیزه‌دارتر داشته باشید.

6 اظهار نظر

  1. آزاده ناصری (12111231668)

    پنجشنبه، 6 مهر ماه 1396

    درود وسپاس واقعا تاثیرگذار بود

  2. مجید یزدانی (22110900520)

    سه شنبه، 9 آبان ماه 1396

    سلام بسیار عالی بود من مطالب سایت واقعاً دوست دارم عالی بود عالی

  3. حسن آبان (22110247151)

    شنبه، 14 بهمن ماه 1396

    عالی بود وجالب اینک چند دقیقه قبل از خواندن پیام این متن رو برای لیدرهای سازمانم گذا شتم وبعداین مقاله وبخصوص قسمت اخرش منو ب وجد اورد... ارزش یه لیدر تویه کلمه خلاصه میشه به تعصبش روی شرکت.صنعت.مجموعه وبالاسریهاش حرف روهمه بلدن بزنن ومیتونن بگن من کردم ومن این میکنم ومن آن میکنم ولی اونکه وسط گود وهم دوش تیمش میجنگه فرمانده وگلادیاتور با ایمان وکاربلده نشستن ودستوردادن رو یه بچه هم بلده تا میتونی توی تیمت کارکن

لطفاً برای ارسال نظر وارد شوید.