مقاله

3 مرحله‌ی شکست در کار و زندگی (و چگونگی رفع آن‌ها) قسمت اول

عکس: بادران

نوشته: جیمز کلیر

 یکی از سخت‌ترین کارها در زندگی این است که بدانید کی باید به راه خودتان ادامه بدهید و کی از آن دست بکشید.
از یک طرف، پشتکار و عزم و اراده کلید دستیابی به موفقیت در تمام زمینه‌ها است. هر فردی که در هنر و صنعت خودش به استادی رسیده در لحظاتی از زندگی خود دچار شک و تردید شده و در نهایت، به نوعی راه حل درونی آن را پیدا کرده و به راه خویش ادامه می‌دهد. اگر می‌خواهید کسب و کاری موفق راه بیندازید، یا ازدواجی عالی داشته باشید یا مهارتی جدید یاد بگیرید، شاید مهم‌ترین ویژگی‌ای که باید داشته باشید این است که در کاری که می‌خواهید انجام دهید «پیگیر باشید».
از سوی دیگر، اینکه به کسی بگویید هیچ وقت دست از این کار بر ندار توصیه‌ای بسیار بد و آزار دهنده است. افراد موفق همواره دست از کار می‌کشند. اگر کاری درست در نمی‌آید، افراد هوشمند هرگز به تکرار بی وقفه ان دست نمی‌زنند. تجدید نظر می‌کنند. تعدیل می‌کنند. محور کار را تغییر می‌دهند. آن را ترک می‌کنند. حتماً شنیده‌اید که می‌گویند، «دیوانگی یعنی کاری را بارها و بارها انجام دهید و انتظار نتایج متفاوتی داشته باشی.»
زندگی نیازمند هر دوی این استراتژی‌های بالا است. گاهی اوقات لازم است از خودتان نوعی اعتماد به نفس تزلزل ناپذیر نشان بدهید و تلاش‌ ‌تان را دو چندان کنید. درمقابل، گاهی اوقات باید کاری را که به نتیجه نمی‌رسد رها کنید و چیز جدیدی بیازمایید. سوال کلیدی این است: از کجا بدانیم کی باید در کارمان مداومت داشته باشیم و کی از آن دست بکشیم؟
یکی از روش‌های پاسخ دادن به این سوال استفاده از چارچوبی است که من نام آن را 3 مرحله‌ی شکست نامیده‌ام.

3 مرحله‌ی شکست
این چارچوب کمک می‌کند تا بتوان همه‌ی مسایل را با انشعاب آن‌ها به سه مرحله‌ی مختلف روشن نمود. این سه مرحله این‌ها هستند:
1.    مرحله 1 یک شکست تاکتیک‌ها است. اینها اشتباه در چگونگی‌ها هستند. این مراحل زمانی رخ می‌دهند که شما موفق نشده‌اید سیستم‌هایی قوی بسازید، فراموش کرده‌اید بسنجید، و در بررسی و دیدن جزئیات تنبلی به خرج داده‌اید. شکست تاکتیک‌ها شکست در پیاده سازی برنامه‌ای خوب و داشتن چشم اندازی روشن است.
2.    مرحله 2 شکست استراتژی است. این‌ها اشتباه در چیستی‌ها هستند. این شکست‌ها زمانی رخ می‌دهند که شما از یک استراتژی پیروی می‌کنید اما خروجی آن استراتژی نتایجی نیست که نمی‌تواند نتایجی که به دنبال آن بودید را به شما بدهد. شما می‌توانید از چرایی انجام کاری آگاه باشید و می‌توانید چگونگی انجام آن را نیز بدانید اما در عین حال باز هم در چیستی راهی که به آن اتفاق می‌انجامد دچار اشتباه بشوید.
3.    مرحله 3 شکست در بینش است. این‌ها شکست چرایی‌ها هستند. این اشتباهات زمانی اتفاق می‌افتند که برای خودتان مسیر و جهت روشنی ترسیم نمی‌کنید، بینشی را دنبال می‌کنید که رضایت خاطر شما را بر نمی‌انگیزد، یا نمی‌توانید درک کنید چرا دارید این کار را می‌کنید.
در ادامه این مقاله، به ترتیب داستانی برای‌تان تعریف خواهم کرد، راه حل مسئله را باز خواهم نمود، و در انتها نتیجه هر یک از مراحل شکست را برایتان بازگو خواهم نمود. امید من این است که چارچوب 3 مرحله‌ی شکست به شما در اتخاذ ماهرانه تصمیم کمک کند؛ تصمیم به این‌که کی دست از کار بکشید و کی آن را پیگیری کنید. این نوشته کامل نیست اما امیدوارم برایتان مفید باشد.

مرحله‌ی 1: شکست تاکتیک‌ها
سام کارپنتر شد در سال 1984 صاحب یک کسب و کار کوچک گردید. او با یک سرمایه‌گذاری 5000 دلاری به عنوان پیش پرداخت، یک کسب و کار مبارزه نه چندان پر رونق را خریداری کرد و نام آن را به Centratel تغییر داد.
Centratel شوع کرد به ارائه خدمات پاسخگویی 24/7 (24 ساعت شبانه روز در 7 روز هفته) به پزشکان، دامپزشکان و دیگر کسب و کارهایی که  مجبور بودند در تمام ساعت‌های شبانه روز جوابگوی مشتریان خود باشند اما آنقدر استطاعت مالی نداشتند تا افرادی را برای این کار استخدام کنند تا به صورت شیفتی به تلفن‌هایشان جواب بدهند. زمانی که کارپنتر این کسب و کار را می‌خرید امید داشت که Centratel «روزی به بهترین و با کیفیت‌ترین خدمات دهنده پاسخگویی تلفنی در ایالات متحده تبدیل شود.»
اما کارها مطابق انتظار پیش نرفت. کارپنتر در سال 2012 در مصاحبه‌ای یک دهه و نیم کارآفرینی‌اش را چنین توصیف کرد:
«به مدت 15 سال به معنای واقعی کلمه کار هفته‌ای 80 تا 100 ساعت کار می‌کردم. باور بکنید یا نه، پدر مجرد دو بچه‌ها هم بودم. خیلی مریض بودم. انواع و اقسام داروهای ضد افسردگی و امثال آن را می‌خوردم ...
کم کم داشت موعد پرداخت حقوق و دستمزدها می‌رسید در حالی‌که یک سنت هم در حسابم نداشتم و کل شرکتم داشت از دستم می‌رفت. اگر بتوانید اعصاب خراب و جسم و جانی خراب را تصور کنید، آن را ده برابر کنید، آن آدم من بودم. روزگار وحشتناکی بود.»
کارپنتر درست یک شب قبل از روزی که باید حقوق و دستمزد‌ها را پرداخت می‌کرد به شهودی نایل شد. کسب و کارش داشت متلاشی می‌شد به دلیل آن که به کل فاقد سیستم مورد نیاز برای دستیابی به عملکرد مطلوب بود. به قول خود کارپنتر، «ما همه‌مان همه جور مشکل داشتیم چون هر کس داشت کاری را می‌کرد که فکر می‌کرد درست است.»
کارپنتر چنین نتیجه گرفت که اگر بتواند سیستمش را اصلاح کند، کارکنانش خواهند توانست از این به بعد روز‌ها را با انجام بهترین کار ممکن سپری کنند بدون این که خرابکاری کنند. بلافاصله شروع کرد به نوشتن فرایند‌های مختلف کسب و کارش.
«مثلاً»، می‌گوید: «در پاسخگویی اولیه به تلفن‌ها یک روش نه مرحله‌ای داریم. همه افراد این کار را به این روش انجام می‌دهند، این روش 100% بهترین روش انجام کار است و ما یک سیستم ارگانیک را در پیش گرفته و آن را به روشی مکانیکی تبدیل کرده‌ایم که از همه نظر کامل است.»
کارپنتر تمام دو سال بعد از این کار را به ثبت و تجدید نظر در تک تک فرایند‌های شرکت گذراند. این‌که چطور پرزنت فروش را انجام بدهند. چگونه مبلغ چک را به حساب بخوابانند. چطور فاکتور مشتری‌ها را پرداخت کنند. حقوق و دستمزد را چطور پردازش کنند. او کتابچه‌ی راهنمای کاربری تهیه کرد که هر یک از کارکنان شرکت می‌توانستند با مطالعه آن فرایند انجام تمام کار‌های شرکت را یاد گرفته و از آن تبعیت کنند؛ سیستم به سیستم، گام به گام.
نتیجه چه شد؟
هفته کاری کارپنتر به سرعت از 100 ساعت در هفته به کمتر از 10 ساعت در هفته کاهش پیدا کرد. او دیگر مجبور نبود به تمام موارد اضطراری پیش آمده رسیدگی کند زیرا فرایندی وجود داشت که کارکنان را در مورد تمام شرایط احتمالی راهنمایی می‌کرد. با پیشرفت کیفیت کار در شرکت Centratel، این شرکت قیمت‌های خود را بالا برد و در نتیجه حاشیه‌ی سود شرکت ناگهان 40 درصد افزایش پیدا کرد.
امروزه، Centratel رشد کرده و نزدیک به 60 کارمند دارد و به تازگی 30‌امین سال راه‌اندازیش را جشن گرفت. کارپنتر این روز‌ها هفته‌ای فقط 2 ساعت کار می‌کند.

حل مشکل شکست تاکتیک
شکست تاکتیک شکست چگونگی‌ها است. در مورد Centratel، آنها بینش و چشم انداز روشن داشتند (رسیدن به «بالاترین کیفیت پاسخگویی تلفنی در ایالات متحده») و از یک استراتژی خوب (بازار خدمات پاسخگویی به تلفن بازار بزرگی بود) بهره می‌بردند اما نمی‌دانستند چطور استراتژی و چشم اندازشان را پیاده کنند.
برای رفع مشکل شکست تاکتیک  سه روش عمده وجود دارد.
1.    فرایند‌تان را ضبط کنید.
2.    نتایج را بسنجید.
3.    تاکتیک‌های‌تان را بازبینی و اصلاح کنید.
فرایند‌تان را ضبط کنید. مک دونالد بیش از 35000 شعبه در سراسر دنیا دارد. چطور است که آن‌ها می‌توانند کارکنان جدید به مجموعه خودشان اضافه کنند در حالی که محصولی که تحویل می‌دهند همچنان یکسان و بدون تغییر باقی می‌ماند؟ برای این‌که برای هر کدام از فرایند‌هایشان یک سیستم عالی دارند. چه شما مشغول اداره کسب و کاری باشید، چه بخواهید به وظایف پدر و مادر بودن برسید، یا بخواهید زندگی خودتان را اداره کنید، برای موفقیت در هر کاری که طبیعت آن تداوم و تکرار است باید سیستم درست کنید. کل کار از نوشتن تک به تک گام‌هایی شروع می‌شود که برای انجام آن فرایند لازم است و باید چک لیستی تهیه کرد که وقتی همه چیز به هم می‌ریزید، بتوان دانه به دانه کارهای انجام شده یا انجام نشده را از روی آن بازبینی کرد.
نتایج‌تان را بسنجید. اگر چیزی برای‌تان اهمیت دارد آن را بسنجید. اگر کارآفرین هستید، اندازه‌گیری کنید که در هر روز به چند مشتری بابت فروش کالا زنگ می‌زنید. اگر نویسنده هستید، بسنجید هر چند وقت یک بار یک مقاله جدید منتشر می‌کنید. اگر وزنه بردار هستید، ببینید چند وقت یک بار تمرین می‌کنید. اگر هیچ وقت خودتان را مورد سنجش و اندازه‌گیری قرار ندهید، چطور می‌خواهید بفهمید کدام تاکتیک به درد شما می‌خورد یا نه؟
تاکتیک‌هایتان را بازبینی و اصلاح کنید. خسته کننده‌ترین نکته شکست‌های مرحله یک این است که هیچ وقت تمامی ندارند. تاکتیک‌های که مورد استفاده قرار می‌گیرند منسوخ خواهند شد. تاکتیک‌هایی که زمانی نتیجه بسیار بدی عاید شما می‌کردند ممکن است روزی برسد که فکر و ایده خوبی به حساب بیایند. باید به طور مداوم بررسی کنید کارتان دارد به چه نحوی انجام می‌گیرد و در صورت لزوم، آن را اصلاح کنید. افراد موفق هر از گاهی تاکتیک‌هایی که دیگر کارایی گذشته را ندارند و استراتژی و چشم اندازشان را پیش نمی‌برند را دور می‌ریزند. رفع شکست تاکتیک‌ها کار یک بار و دو بار نیست، بلکه یک شیوه زندگی است.

مرحله 2: شکست استراتژی
مارس سال 1999 بود. جف بزوس، بنیانگذار آمازون به تازگی اعلام کرده بود که شرکتش به زودی سرویس جدید راه اندازی خواهد کرد به نام Amazon Auctions (مزایده آمازون) برای کمک به افراد جهت فروش «تقریبا هر چیزی که بتوان فکرش را کرد». ایده اولیه ایجاد چیزی بود که بتواند با ای بی (eBay) رقابت کند. بزوس می‌دانست که میلیون‌ها نفر هستند که کالایی برای فروش دارند و دلشان می‌خواهد کالاهایشان را از طریق آمازون عرضه کرده و معاملاتشان زال از طریق این سایت انجام دهند.
گرگ لیندن، مهندس نرم افزاری که آن موقع برای آمازون کار می‌کرد، از این پروژه چنین یاد می‌کند، «در پشت صحنه، تلاش بسیار دشواری بود. هر کسی از گوشه و کنار شرکت سعی می‌کرد پای پروژه‌های خودش را وسط بکشد. کل سایت مزایده، با تمام امکاناتی که eBay داشت به علاوه یک سری امکانات دیگر، از صفر نوشته شده بود. این سایت در کمتر از سه ماه طراحی، معماری، توسعه، و مورد آزمایش قرار گرفته و در نهایت راه اندازی شد.»
آمازون آکشن یک شکست به تمام معنا بود. تنها شش ماه پس از راه اندازی، مدیریت مجموعه متوجه شدند که این پروژه به هیچ دردی نمی‌خورد. آنها در سپتامبر سال 1999 نسخه جدیدی از سایت به نام Amazon zShops را معرفی کردند. این نسخه به هر کسی، از شرکت‌های بزرگ گرفته تا افراد عادی، اجازه می‌داد یک فروشگاه آنلاین راه انداخته و کالایش را از طریق آمازون به فروش برساند.
یک بار دیگر آمازون شیرجه زد اما توپ از دستش در رفت و گل شد. این روزها نه از Amazon Auctions خبری هست و نه از Amazon zShops. در دسامبر 2014، بزوس با اشاره به شکست پروژه فوق گفت، «من میلیاردها دلار از شکست‌هایی که Amazon.com خورده پول در آورده‌ام. میلیاردها دلار به معنای واقعی کلمه.»
آمازون رام نشدنی، یک بار دیگر تلاش کرد پلت فرمی برای فروشندگان شخص ثالث ایجاد کند. آنها در نوامبر 2000 Amazon Marketplace را راه اندازی کردند؛ سایتی که به افراد امکان می‌داد کالاهای دست دوم خودشان را در کنار کالای نو به فروش برسانند. مثلاً یک کتابفروشی کوچک می‌توانست لیست کتاب‌های درسی استفاده شده خودش را در کنار عناوین تازه چاپ شده‌اش برای فروش در آمازون بگذارد.
و بالاخره این یکی خوب جواب داد. بازار به یک موفقیت تمام عیار تبدیل شد. در سال 2015 Amazon Marketplace نزدیک به 50 درصد از 107 میلیارد دلار فروش انجام شده در Amazon.com را به خود اختصاص داد.

ادامه دارد ...

0 اظهار نظر

لطفاً برای ارسال نظر وارد شوید.