مقاله

مهارت ارتباطی: گفتگو با خود

عکس: بادران

نوشته: دنیل آمن دنیل آمن، یک روانپزشک معروف و خوشنام است. وی در سال ۱۹۹۸ کتابی را تحت عنوان «مغز خود را تغییر دهید تا زندگیتان تغییر کند» منتشر کرد که پس از آن، به سرعت در کشورهای مختلف نیز ترجمه و منتشر گردید. شاید در ابتدا عنوان کتاب کمی بازاری به نظر برسد، اما با خواندن آن متوجه می‌شویم که نویسنده، تلاش کرده در عین حفظ سادگی، از دقت علمی کتاب نکاهد. مطلب «مورچه و مورچه خوار» از این کتاب انتخاب شده است.

 سا‌‌ل‌هاست در تحلیل مشکلات مراجعان خود، از عبارت افکار منفی ناخواسته یا Automatic Negative Thoughts استفاده می‌کنم. برای اینکه راحت تر باشم آنها را ANT یا مورچه می‌نامم. مورچه‌هایی که وقت و بی وقت وارد مغز من و شما می‌شوند، می‌گردند و از وقت و انرژی ما تغذیه می‌کنند. فکر می‌کنم شاید وقت آن باشد که در کنار این مورچه‌ها، مورچه خواری هم باشد تا آنها نتوانند به راحتی توان فکری و انرژی فیزیکی من و شما را مستهلک کنند. بیایید با هم کمی در مورد مورچه و مورچه خوار حرف بزنیم.
ذهن هر یک از ما، بر اساس افکاری که داریم طعم و بوی مخصوص به خود را پیدا کرده است. زمانی که بخش لیمبیک مغز بیش از حد فعال است، فیلتر ذهنی ما بر روی «افکار و قضاوت‌های منفی» تنظیم می‌شود. انسان‌هایی که دچار افسردگی هستند، هر روز بیشتر و بیشتر با رویدادهای افسرده کننده جدید مواجه می‌شوند. مرور گذشته، به آنها حس پشیمانی می‌دهد. تصور آینده، در آنها اضطراب و بدبینی را زنده می‌کند. در زمان حال هم، همیشه چیزی برای نارضایتی وجود دارد.
 افکار منفی ناخواسته یا همان مورچه‌ها، به محض باز شدن نخستین مسیر، وارد ذهن من و شما می‌شوند. آن‌ها کمک می‌کنند تا بدبینی‌ها و نگرانی‌ها به واقعیت تبدیل شوند. مورچه‌ای را تصور کنید که مدام در ذهن شما می‌گوید: «من می‌دانم که در امتحان روز سه شنبه موفق نخواهم شد». طبیعی است این فکر، انرژی، انگیزه، روحیه و تمرکز شما را از بین می‌برد و حتی زمانی که تصمیم می‌گیرید درس بخوانید و مطالعه کنید، کمترین کارایی را خواهید داشت.
پس از شکست شما در آزمون، این مورچه زندگی راحت تری را در مغز شما تجربه خواهد کرد و حرف‌های بیشتری برای گفتن خواهد داشت. بیایید با هم برخی از این مورچه‌ها را مرور کنیم و به حرفهایشان گوش دهیم:
•     او هیچوقت به من گوش نمی‌دهد
•     امروز روز خوبی بود، اما دلیل نمی‌شود فردا و پس فردا هم، همینطور باشد.
•      او من را دوست ندارد.
•       او مواظب من نیست.
•       من تجسم واقعی «شکست» هستم.
•        این اشتباه اوست.

تنها کسی می‌تواند از شر این مورچه‌های ذهنی و حرف‌های‌شان خلاص شود که در هر لحظه، مراقب حرف‌های آنها باشد.
قبل از هر چیز باید باور داشته باشیم که افکار و احساسات ما «واقعی» هستند. درست مثل خانه و ماشین و کیف و کتاب و دست و پای ما. باید به خاطر داشته باشیم که افکار ما و احساساتی که در اثر آنها به وجود می‌آیند، سیگنال‌های الکتریکی متفاوتی را در مغز ایجاد می‌کنند و تک تک سلول‌های بدن ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند. آیا جز این است که در زمان عصبانیت، معده  کمتر کار می‌کند و مغز بیشتر از پیش متمرکز می‌شود؟ آیا جز این است که در زمان افسردگی، افق فکر کردن و برنامه ریزی ما کوتاه‌تر می‌شود؟ آیا جز این است که در شرایط اضطراب و ابهام، دست‌های ما عرق می‌کنند و پیشانی ما خیس می‌شود؟ پس فکر‌ها و حس‌هایی که در مغز ما شکل می‌گیرند، کاملاً واقعی هستند. درست مثل همه چیزهای واقعی در اطراف مان.
می‌توانیم فرض کنیم این مورچه‌ها، از هشت نژاد مختلف هستند. بیایید هر یک از آنها را مرور کنیم:

«همیشه / هرگز / همه / هیچکس» نخستین مورچه محسوب می‌شود. این ANT یا Automatic Negative Thoughts  به محض اینکه کمی سطح انرژی و تمرکز ذهنی ما کاهش پیدا کند به سراغ ما می‌آید. می‌توانیم این مورچه را مورچهء تعمیم بنامیم.
«او همیشه به من بی توجهی می‌کند. هیچکس به من و آرامش من فکر نمی‌کند. همه از من سو  استفاده می‌کنند. هر وقت به سراغ فلانی رفتم به من پاسخ رد داده است…».
اینها همه صداهای مورچه تعمیم در ذهن ما هستند.
در این شرایط، کافی است از خودمان یک بار دیگر بپرسیم: «واقعاً همیشه اینطور بوده است؟ واقعاً همه اینگونه بوده‌اند؟ یعنی هرگز این اتفاق نیفتاده است؟»
«تمرکز بر نکات منفی» دومین مورچه‌ای است که باید مراقب آن باشیم. بعضی وقت‌ها این فیلتر ذهنی فعال می‌شود. ما از تمام رویدادهای خوب صرف نظر می‌کنیم و تنها اتفاقات، رویدادها، احساس و انگیزه‌های منفی را مورد توجه قرار می‌دهیم.
بعضی وقتها سخنرانهای حرفه‌ای را می‌بینم که برای درمان به من مراجعه می‌کنند. از میان صد نفر مخاطب ۹۹ نفر فرم ارزیابی را با بهترین توضیحات و توصیفات پر کرده‌اند. اما یک نفر فرم را با اعلام نارضایتی کامل تکمیل کرده است. این یک فرم، برای خراب شدن تمام احساس خوب حاصل از آن سخنرانی کافی بوده است!
گاه کارمندهایی را می‌بینم که ده‌ها جمله و تعریف و سخنان خوب از مدیر خود شنیده‌اند و به راحتی فراموش کرده‌اند، اما یک توهین یا حرف اشتباه عمدی یا سهوی مدیر را نمی‌توانند به فراموشی بسپارند. من بعضی وقت‌ها با مراجعینم یک بازی شروع می‌کنم. اسم این بازی را گذاشته ام «بازی شاد بودن» یا Glad Game. تلاش می‌کنیم در هر رویدادی دنبال آن جنبه‌های مثبتی بگردیم که قبلاً مورد توجه قرار نداده‌ایم. من نمی‌گویم که به زور و اجبار خودمان را خوشحال کنیم و به خوش خیالی زندگی را بگذرانیم. اما برای یک تهرانی، جور نشدن یک مسافرت به کیش یا ترکیه یا اروپا در تعطیلات، می‌تواند این معنی را هم بدهد که می‌توانیم از «خلوت بودن تهران» استفاده کنیم. فرصتی که در هر سال تنها یکی دو هفته دست می‌دهد.
«مورچه پیشگو» سومین مورچه است که در مغز شما حرکت می‌کند و وقت و بی وقت سیگنال‌های عجیب و غریب برای شما می‌فرستد.
این مورچه، بدترین نتیجه قابل تصور را برای شما پیش بینی می‌کند. این مورچه می‌داند که شما در کسب و کار جدیدتان شکست خواهید خورد. می‌داند که شخصی که پشت تلفن است، پس از قطع شدن تماس، به شما ناسزا خواهد گفت. می‌داند که مشتری از شما خرید نخواهد کرد و …
این مورچه‌ها معمولاً باعث می‌شوند، احتمال به وقوع پیوستن رویدادهای بد، افزایش یابد. همچنین زمینه لذت بردن از اتفاق‌های خوب را نیز از بین می‌‌برند. همیشه به یاد داشته باشیم که اگر می‌توانستیم آینده را به این شفافیت و وضوح ببینیم، الان جای دیگری بودیم!
«مورچه ذهن خوان» چهارمین مورچه است. او در مغز شما زمزمه می‌کند که «من می‌دانم او الان در ذهن خود راجع به تو چه می‌گوید» ویا «من دقیقاً می‌فهمم الان در مغز او چه می‌گذرد» و جملاتی از این دست.
این جملات باعث می‌شوند اثر ارتباط و تبادل پیام در گفتگوی شما کم رنگ تر شود. وقتی که فکر کنیم می‌دانیم طرف مقابل چه می‌خواهد، کمتر به گفته‌ها و زبان بدن و علائم چهره طرف مقابل دقت می‌کنیم. اگر هم دقت کنیم فقط پیام‌هایی را دریافت می‌کنیم که با پیش فرض‌های ما، تطبیق داشته باشد و این به معنای نابودی یک ارتباط دو طرفه است.
بعضی وقت‌ها به شوخی در گفتگوها به طرف مقابل می‌گویم: لطفاً افکار من را حدس نزن. من خودم هم به درستی نمی‌دانم الان دارم به چه فکر می‌کنم. اجازه بده حرف بزنم و با هم، به تدریج افکار من را کشف کنیم! بعضی افراد را می‌بینم که می‌گویند دوستی ما آنقدر نزدیک است که حتی بدون حرف زدن، حرف همدیگر را می‌فهمیم. من می‌توانم این فضا را درک کنم اما مطمئنم همان افراد هم، ده‌ها مثال دارند که حرف و خواسته یکدیگر را به اشتباه فهمیده‌اند.
«مورچه احساسی» پنجمین مورچه است. این مورچه به خودی خود از سوراخش در نمی‌آید. اما وقتی ببیند مورچه‌های زیادی بیرون آمده‌اند، او هم به سرعت بیرون می‌آید و با شما حرف می‌زند.
او می‌گوید: «من حس می‌کنم این کار خوبی است…» و «حس من می‌گوید که او دروغ می‌گوید» و ده‌ها جمله دیگر از این نوع. صدای این مورچه معمولاً در لابه لای صدای مورچه‌ها، چنان مخلوط می‌شود که ما فرصت ارزیابی گفته‌هایش را نداریم. احساسات پدیده پیچیده‌ای هستند. احساسات معمولاً ریشه‌های عمیقی در خاطرات گذشته ما دارند. بعضی وقت‌ها هم به ما دروغ می‌گویند. اما اکثر انسان‌ها عادت کرده‌اند به مورچه احساسی خود گوش دهند و از او دلیل نخواهند. عادت کنید از مورچه‌های احساسی خود دلیل بخواهید و بی دلیل، به هیچیک از گفته‌های آن‌ها گوش ندهید.
«مورچه وظیفه» ششمین مورچه است. این مورچه بیشتر از اینکه حرف بزند گاز می‌گیرد! «تو باید…». «توباید درس بخوانی». «تو باید الان به … زنگ بزنی».
قسمت عمده‌ای از زندگی ما را این «تو باید…»ها شکل می‌دهند. تا حدی که می‌توانید باید این صدا را به صدای «من می‌خواهم…» تغییر دهید. اگر «نمی‌خواهید…» شاید بهتر باشد آرام انگشتتان را روی مورچه وظیفه فشار دهید تا بمیرد. وظیفه‌ای که از اجبار انجام می‌شود نه اراده، به هیچکس سودی نخواهد رساند.
«مورچه برچسب گذار» یکی از مورچه‌های خطرناک است. زمانی که صفتی منفی را به دیگران نسبت می‌دهید، جملات این مورچه را تکرار می‌کنید. او احمق است. او ساده لوح است. او مغرور است. او دیوانه است.
هیچیک از ما آنقدر قدرتمند و شخصیت شناس نیستیم که با مشاهده چند حرف و رفتار بتوانیم به سادگی روی دیگران برچسب بگذاریم. ما جای آن‌ها نبوده‌ایم تا بدانیم که اگر ما بودیم، با همان دانش و با همان گذشته و با همان تجربیات، آیا همان رفتار و گفتار را داشتیم یا نه. این برچسب‌ها تعامل و گفتگو را بهتر نمی‌کنند، اما به سادگی می‌توانند مانع آن شوند.
مراقب این مورچه باشید.
«مورچه مقصر» این مورچه همه جا به دنبال مقصر می‌گردد. واقعیت این است که دانستن یا ندانستن مقصر نمی‌تواند هیچ کمکی به رفع مشکلات بکند. اما می‌تواند روند جستجوی راه حل را به شدت کند نماید.
مورچه مقصر اگر دیگران را مقصر اعلام کند، مسئولیت بهبود شرایط را از شما سلب می‌کند و اگر شما را مقصر اعلام کند انگیزه بهبود شرایط را از شما می‌گیرد. پس  هر جا این مورچه را پیدا کردید، انگشتتان را محکم روی آن فشار دهید و اجازه ندهید صدای آن در بیاید.
قسمت عمده‌ای از زندگی ما را این قضاوت‌هایی که در مورد کارهای دیگران داریم یا در مورد قصور و تقصیرهای خود داریم شکل می‌دهند. تا حدی که می‌توانید باید این صدا را به صدای «من در آینده می‌خواهم…» یا «به او می‌گویم که در آینده …»تغییر دهید.شاید بهتر است هر چه زودتر، آرام انگشتتان را بر روی این مورچه فشار دهید تا برای همیشه از شنیدن صدایش رها شوید.
من گاهی اوقات زمانی که بیمارانم به من مراجعه می‌کنند، از آن‌ها می‌پرسم که تعداد مورچه‌هایی که در مغز آن‌ها راه می‌روند و حرف می‌زنند چقدر است؟ این مورچه‌ها هم دقیقاً مانند مورچه‌های واقعی هستند. اگر بیرون بیایند و ببینند کسی به آن‌ها توجه نمی‌کند، هر لحظه مورچه‌های بیشتری به جمعشان افزوده می‌شود. تا حدی که فرصت و انرژی را برای انجام ساده ترین فعالیت‌های روزانه نیز از شما گرفته می‌شود.
اگر می‌خواهید تمام مغز شما از هیاهوی این مورچه‌ها پر نشود، حتماً باید به هر یک از آن‌ها و صدای آن‌ها توجه کنید و قبل از اینکه انعکاس صدای آن‌ها تمام ذهن شما را پر کند، بکوشید تا گفته آن مورچه‌ها را زیر سوال ببرید.
متأسفانه ما ترجیح می‌دهیم این افکار را سرکوب کنیم یا به آن‌ها بی توجهی کنیم. اما این کار باعث از بین رفتن آن‌ها نمی‌‌شود بلکه باعث زیاد شدن آن‌ها می‌شود.

0 اظهار نظر

لطفاً برای ارسال نظر وارد شوید.